گفتار دوم

5. صفحة

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

 

«الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ»[1]

اگر میخواهی بفهمی چه سعادت، چه نعمت بزرگ، وچه لذت و آرامش بزرگ در ایمان است، به این حکایت  کوتاه تمثیلی نگاه کن و به آن گوش فرا ده.

زمانی دو نفر، هم برای تفریح و هم برای تجارت به سیاحتی رفتند. یکی خودبین وبدبخت به یک سمت فلاکت، دیگر خدا بین وبختیار سمت دیگری را در پیش گرفته و می روند.

آدم خودبین چونکه خودگام، خود اندیش وهم بدبین بود بخاطرسزای بدبینی اش  در شهری رسید که به نظرش بسیار بد بود.  به هر طرف نگاه کرد افراد ناتوان و بیچارۀ را دید که از دست ظلم و ویرانگری‌های افراد طغیانگر و ستمگر واویلا و فریاد میکردند. به هر جای که میرفت وضعیت اندوه بار و دردناکی مثل این وضعیت را میدید، گویی تمام شهر ماتم خانۀ عمومی را به خود گرفته بود. او به خاطر این که این وضعیت دردناک و تاریک را احساس نکند چاره به جز روی آوردن به شراب و مستی چیزی نداشت؛ چونکه همه در نظرش دشمن و بیگانه دیده می شود و هم‌ چنین در میدان، جنازه‌های وحشتناک و یتیمانی که مأیوسانه گریه میکردند می‌دید وبه عذاب وجدانی گرفتار میشد.

اما دیگری که خودا بین، خدا پرست،‌ حق اندیش و فردی خوش اخلاق بود به شهری رسید که به نظرش خوب و بسیار زیبا بود. این آدم نیک شاهد شادمانی‌های عمومی که وارد شهری شده بود می بیند و در هر طرفش سرور، جشن و مجالس ذکر با جذبه ونشأ، وهمه مردم با اودوست و خویشاوند در نظرش نمایان میشود. و در تمام شهر با تشکرات وزنده باد ها، ترخیصات عمومی  را می بیند.  وهم صدای طبل و سرود همراه با تکبیر و تهلیل جهت

سربازگیری نظامی‌ در حال خوشحالی و مسرورانه میشنود.

[1] [سوره‌ی بقرة: 2/3] «کسانی که به غیب ایمان می‌آورند.»

6. صفحة

در حالی که بدبخت اولی از دردهای خود و درد‌های عموم مردم رنج می برد، مرد دومی خوش بخت، هم از خوشحالی خود و هم از خوشحالی عموم مردم شاد ومسرور میشود و به یک تجارت سودمند میرسد و خدا را شکر میکند، سپس بر میگردد وبا مرد دیگری مواجه میشود و وضعیتش را درک میکند و به او میگوید: های! تو دیوانه شدۀ و مثل این که زشتی‌های درونت بر ظاهرت انعکاس یافته است! تا جایی که خنده را گریه و جشن پایان خدمت را غارت و چپاول گمان می کنی عقلت را برسرت بگیر و قلبت را پاک کن تا این پردۀ مصیبت از نظرت بر داشته شود و بتوانی حقیقت را ببینی.

زیرا مملکت یک پادشاه مشفق، بی نهایت عادل، بامرحمت، رعیت پرور، مقتدر، انتظام پرور که تا این حد که آثار ترقیات و کمالات را در برابر چشمانت به نمایش گذاشته است امکان ندارد به صورتی باشد که وهم و گمانت به تو نشان داده است.

بعد ازآن عقل آن بدبخت به سرش می آید و پشیمان میشود ومیگوید: بله من به اثر عیش و نوش دیوانه شده بودم. خدا از تو راضی باشد که مرا از آن حالت جهنمی نجات دادی.

ای نفسم! بدان که نفر اول کافراست. ویا فاسق غافلی است؛ چون این دنیا در نظرش ماتم خانۀ عمومی است و تمام ذی حیات بسان یتیمانی درحال گریان از درد سیلی های زوال و فراق هستند.

اما حیوان و انسان، مخلوقات  بی کس و سرگردانی هستند که با پنجه های اجل تکه پاره میشوند و موجودات بزرگ مانند کوه‌ها و دریاها در حکم جنازه‌های هولناک و بی روح هستند، بدین سان اوهام بسیار درد آور و کوبندۀ از کفر و گمراهی  نشأت گرفته عذاب معنوی را به او می چشانند.

اما مرد دیگر، مؤمنی است.  جناب خالقش را میشناسد و او را تصدیق میکند.  این دنیا به نظر او  ذکر خانۀ رحمن و آموزشگاه بشر و حیوان و میدان امتحانی انس و جان است.

اما تمام مرگ های حیوانی و انسانی ترخیصاتی است. کسانیکه وظایف زندگی خود را به پایان  رسانده اند ازین دار فانی با شادی معنوی به عالم که بدون دغدغه است منتقل می شوند تا عرصۀ برای کارمندان جدید باز شود تا بیایند و کار کنند.

  وتمام ولادت های حیوانی و انسانی عبارت از: جلب و جذب عسکری، گرفتن سلاح و شروع به انجام وظیفه می باشد. و تمام ذی حیات یک سرباز شادمان، موظف و یک مامور مستقیم می باشد.

تمام صداها عبارت اند از: ذکر و تسبیح در ابتدای کار، یا شکر و خوشحالی به خاطر پایان یافتن کار و یا نغمه‌های است که از شادمانی انجام کار بر می آید .

7. صفحة

تمام موجودات از نظر این مؤمن، یک خدمت گذار مونس، و یک مامور دوست، و یک کتاب شرین سید کریم و مالک رحیمش می باشد. بدین سان حقایق لطیف، علوی، لذیذ و شرین بسیار زیادی از ایمانش تجلی می کند و تظاهر میشود.

 میتوان گفت که ایمان، هسته معنوی طوبای جنت را حمل می کند و کفر، تخم معنوی زقوم جهنم را با خود پنهان دارد. پس سلامت و امنیت فقط در سایه اسلام و ایمان است. حال که چنین است ما باید دایما بگویم «الحّمدلله علی دین الاسلام و کمال الایمان».