مبحث اول

1. صفحة

 

مکتوب بیست و دوم

باسمه

و ان من شیء إلا یسبح بحمده

 

اين مكتوب عبارت از دو مبحث ميباشد

مبحث اول اهل ایمان را به اخوت و محبت دعوت میکند

 

مبحث اول

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحٖيمِ ~ ~ ~

~ ~ ~

 

﴿وَالْكَاظِمٖينَ الْغَيْظَ وَالْعَافٖينَ عَنِ النَّاسِ وَاللّٰهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنٖينَ﴾[آلعمران:134][3]


[2] همیشه به نیکوترین شیوه پاسخ ده، پس ناگاه میبینی همان کس که میان تو و او دشمنی است، گویی دوست صمیمی است.

[3] و خشم خود را فرو میبرند، از مردم در میگذرند و خداوند نیکوکاران دوست میدارد.

طرفداری، عناد و حسد که سبب نفاق و جدایی، کینه و دشمنی در بین مؤمنان میشود هم از نظر حقیقت و هم از نظر حکمت و نیز از دیدگاه اسلامیت – که نمایانگر انسانیت کبری است – و هم از حیث حیات شخصی، حیات اجتماعی و حیات معنوی، زشت و مردود بوده و هم مضر و ظلم است. و برای حیات بشری نیز زهر است. اینک شش جهت از جهتهای بیشمار این حقیقت میپردازیم:


جهت اول:

 از نظر حقیقت ظلم است.


2. صفحة

ای آدم بیانصافی که با برادر مؤمن خویش کینه و عداوت داری!

همانگونه که اگر تو در یک خانه ویا در یک کشتی باشی و همراه با تو نه نفر بیگناه و یک جنایتکار باشد البته درک خواهی کرد که شخصی بخاطر آن جنایتکار تلاش در غرق کشتی و یا به آتش کشیدن آن خانه را داشته باشد، چقدر مرتکب ظلمی شده است. و حتی میخواهی ظالم بودنش را به همه نشان دهی با فریادت سماوات را میرسانی.

بلی حتی اگر نُه جنایت کار و تنها یک بیگناه در آن باشد باز هم هیچ یک از قوانین عدالت اجازۀ غرق آنرا نمیدهد. همچون مثال فوق اگر تو نیز در وجود مؤمنی که در حکم خانۀ ربانی و یک کشتی الهیست نه اینکه نُه صفت بلکه بیست صفت معصوم همچون ایمان، اسلامیت، حرمت، همسایگی وغیره موجود است بخاطر یک صفت جانی که از آن بیزاری و برای تو مضر است با کینه و عداوت معناً برای غرق، آتشکشیدن و تخریب آن خانۀ معنوی وجود، اقدام و آرزو کنی در این صورت کار تو نیز مانند کار آن شخص ظلم زشت و غدارانه است.

جهت دوم:

از نظر حکمت نیز ظلم است.

زیرا واضح است که عداوت و محبت همچون نور و ظلمت بایکدیگر ضد هستند. و هر دوی آنها از نظر معنای حقیقی نمیتوانند کنار هم قرار گیرند. اگر محبت به سبب رجحانیت اسباب آن در قلب یک فرد بطور حقیقی باشد در آن وقت عداوت مجازی میشود شکل دلسوزی را به خود میگیرد.


3. صفحة

بلی مؤمن برادر مؤمنش را دوست دارد، باید دوست داشته باشد و تنها برای حال بدش دل بسوزاند و نه از روی تحکم بلکه با لطف و مرحمت سعی به اصلاح و تربیت وی نماید. به همین دلیل در نص حدیث شریف گفته شده است "مؤمن با مؤمن دیگر نباید بیش از سه روز قهر کند و قطع معامله نماید." و اما اگر در قلب فردی به سبب رجحانیت اسباب عداوت، دشمنی حقیقی باشد آن وقت محبت او نیز مجازی میشود و به صورت ساختهگی و تملق را به خود میگیرد.

پس ای آدم بیانصاف! اکنون ببین که کینه و دشمنی با برادر مؤمن خود چه ظلم بزرگیست؛ چونکه اگر سنگهای کوچک و عادی را با اهمیتتر از کعبه و بزرگتر از جبل احد بدانی مرتکب نادانی شدهیی!

همچنان اوصاف خیلی زیادی اسلامی مثل ایمان که در حکم حرمت کعبه است و اسلامیت که بزرگی آن به عظمت احد است در حالیکه محبت و اتفاق را ایجاب میکند ترجیحدادن بعضی کوتاهیهای - که ماهیت سنگهای عادی را دارد - به ایمان و اسلامیت که سبب عداوت در مقابل مومن میشود بیانصافی و بیعقلی و ظلم بزرگیست که اگر عقل داشته باشی متوجه آن خواهی شد.

بلی البته توحید ایمانی توحید قلوب را میخواهد و وحدت اعتقادی نیز وحدت اجتماعی را ایجاب میکند. بلی نمیتوانی داشتن احساس رابطهی دوستانه با کسی را که در جبههی نظامی همجبهۀ توست و احساس علاقه به او بهخاطر اینکه تحت امر یک فرمانده هستید و احساس نسبت برادرانه به او بخاطر اینکه هم وطن توست انکار کنی وحال نور و شعوری که ایمان به تو داده و هم به تعداد اسماء الهی علایق وحدت و رابطه های اتفاق و مناسبت های برادری که به تو نشان داده و آموخته است، وجود دارد. مثلا: خالق هر دوی شما یکی، و مالکتان یکی، و معبود تان یکی، و رازقتان یکی، یک و یک تا هزاران یک و یک، همچنین پیغمبرتان یکی و دینتان یکی و قبلهیتان یکی، یک و یک تا صدها یک و یک.

و بعد قریهیتان یکی دولتتان یکی و مملکتتان یکی و یک و یک تا دهها یک و یک. در حالیکه همه یک و یکها وحدت و توحید، وفاق و اتفاق و محبت و اخوت را ایجاب میکند و حتی زنجیرههای معنوی که در کائنات و سیارهها نیز یافت میشود، ترجیحدادن چیزهای بیدوام و بیاهمیتی که شبیه تار عنکبوت است که سبب جدایی و نفاق و کینه و عداوت میشود، دشمنی حقیقی با برادر مؤمنات و کینه ورزیدن با او، اگر قلبت نمرده باشد و شعلههای عقلت خاموش نشده باشد میفهمی که با این کار چه بیحرمتی به آن رابطهی وحدت شده، و چگونه تحقیر به آن اسباب محبت شده و چه ظلم و ستمی در حق آن نسبتهای برادری شده است.


4. صفحة

 جهت سوم:

نظر به سر : ﴿وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ اُخْرٰى﴾[الأنعام:164][1] که افادهکنندهی عدالت محض است، کینه و عداوتکردن با مؤمنی تنها به سبب یک صفت جانی او که به معنای محکوم کردن تمام صفات نیک اوست ظلم بزرگی است. به ویژه قهر کردن و دلگیر شدن با مؤمنی بهخاطر صفت بد او و حتی گسترش آن دشمنی به خویشاوندان وی با صیغهی مبالغه ﴿اِنَّ الاِنْسَانَ لَظَلُومٌ﴾[ابراهیم:34][2] که یک ظلم بزرگی میباشد. پس چرا در حالیکه حقیقت و شریعت و حکمت اسلامی به تو اخطار میدهد تو خود را حق به جانب جلوه داده و میگویید حق با من است؟

بدیهای که سبب عداوت و شر میشود از نظر حقیقت، همچون خاک و شر کدراند، و نباید به دیگران سرایت و انعکاس داده شود. اگر دیگران ازآن درس گرفته سبب شر شوند، آن مسألهی دیگریست.

همانطور که محبت نور است، اسباب محبت نیز نور میباشد و شأن نور انعکاس و سرایت کردن است و از آنجاست که سخن «دوستِ دوست دوست است» در ردیف ضربالمثل آمده است و هم به این خاطر است که سخن «بهخاطر یک چشم میتوان چندین چشم را دوست داشت» ورد زبان مردم شده است.

پس ای آدم بیانصاف! حال اینکه در نظر حقیقت چنین است اگر حقیقتبین باشی میفهمی که دشمنی با خانواده و برادر معصومِ فردی بهخاطر عدم دوستی به آن کاری خلاف حقیقت است.


[2] بیشک انسان ستمگر نا سپاس است.




5. صفحة

جهت چهارم:

 از حیث حیات شخصی نیز ظلم است.  چند دستوری را که پایه و اساس وجه چهارم است گوش فرا ده:

دستور اول: اگر مسلک و افکارت را حق دانستی، حق داری بگویی: مسلک من بر حق و یا بهتراست. اما حق نداری که بگویی: تنها مسلک من برحق است. و نظر به سر «وعین الرضا عن کل عیب کلیلة ولکن عین السخط تبد المساویا»[1] دید بیانصاف و کوتهفکرت نمیتواند حاکم باشد و نمیتواند حکم به بطلان مسلک دیگران دهد.

دستور دوم: بر تو لازم است که تمام گفتنیهایت حق باشد فقط گفتن هر حقی را هم نداری و لازم است هر گفتههایت درست باشد ولی گفتن هر چیز درستی هم درست نیست؛ زیرا کسی که همچون تو نیت خالصی ندارد، بعضاً از نصیحت خونش به جوش آمده و عکس آن عمل میکند.

دستور سوم: اگر قصد دشمنی داری در برابر دشمن قلبت دشمنی کن و سعی به برطرفکردن آن کن. و هم در برابر نفس اماره و هوای نفسات که بیشتر از هر چیز دیگری برایت ضرر دارد دشمنی کن و برای اصلاحش تلاش کن و بهخاطر نفس پر ضرر ات به برادر مؤمن خود دشمنی نکن. اگر میخواهی دشمنی کنی، کافران و بیدینان زیادند با آنها دشمنی کن.

بلی چهطور که صفتی محبت شایستهی محبت است. خصلتی همچون دشمنی نیز بیش از هر چیز دیگر، خود شایستهی دشمنیست. اگر میخواهی دشمنت را مغلوب بسازی در برابر بدیهایش با خوبی مقابله کن؛ زیرا اگر بدی را با بدی جواب دادی، آن وقت خصومت بیشتر خواهد شد. اگر چه در ظاهر مغلوب هم شود اما در دل به تو کینه دارد دشمنیاش ادامه مییابد. اگر در مقابل بدیاش با خوبی مقابله کنی درین صورت پشیمان شده و با تو دوست میشود. نظر به حکم "اذا انت اکرمت الکریم ملکته و ان انت اکرمت اللئیم تمردا"[2] شأن مؤمن در آن است که کریم باشد و با اکرام تو برایت مسخر میشود اگرچه در ظاهر شخص فرومایه هم باشد در جهت ایمان کریم است.


[2] وقتی به شخص کریمی اکرام کنی آنرا صاحب میشوی و اگر شخصی فرومایه را اکرام کنی متمرد میشود.




6. صفحة

بلی به شخص بدی "تو آدم خوبی هستی تو آدم خوبی هستی" گفته شود؛ سبب اصلاح او و به آدم خوبی "تو آدم بدی هستی توآدم بدی هستی» گفته شود؛ سبب به بدی کشاندن او میشود. پس حال چنین است به دستورات قرآنی ﴿َواِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَامًا﴾[الفرقان:72] و ﴿وَاِنْ تَعْفُوا وَتَصْفَحُوا وَتَغْفِرُوا فَاِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحٖيمٌ﴾[التغابن:14] گوش فراده چون سعادت و سلامت در آن است. [1][2]

[2] و اگر عفو کنید، و چشم بپوشید، و ببخشید، بیگمان الله آمرزندهی مهربان است.




7. صفحة

دستور پنجم:

اهل کینه و عداوت هم به نفس خود و هم به برادر مؤمن خویش و هم به رحمت الهی ظلم کرده و از حد خود تجاوز میکند؛ زیرا با کینه و عداوت نفسشان را در عذابی دردناک گرفتار میکند، عذاب و ترس را که به سبب نعمتهای رسیده به دشمن، به نفس خود میچشاند پس به نفس خود ظلم میکند.

اگر دشمنی از حسادت باشد که آن همه و همه عذاب است؛ زیرا حسد، اول خود حسود را پایمال کرده نابود میکند و میسوزاند و در حق کسی که به او حسادت شده است ضررش کم است و یا هیچ ضرری ندارد. چارهی حسادت، حسود باید به عاقبت چیزهایی که بهخاطرش حسادت کرده است بیاندیشد تا متوجه شود که حسن، قدرت، رتبه و ثروتهای دنیوی که در رقیبش است فانی و گذرا هستند، فایدهاش کم و زحمتشان فراوان است، حسادت اگر به خاطر مزیتهای اخروی باشد که ذاتاً به آنها حسادتی نمیشود و اگر هم باشد از دو حالت خالی نیست: یا خود ریاکار است که با این کار میخواهد سرمایهی آخرتش را در دنیا نابود کند و یا فکر میکند که طرف مقابلش ریاکار است که در این صورت نیز با او به ناحق برخورد کرده و در حق او ظلم میکند.

و نیز مصیبتهای رسیده به او ممنون و از نعمتهای رسیده به او محزون میشود که در نتیجه به قدر و رحمت الهی که در حق او سبب خیر و خوبی شده است قهر میکند. عادتا قدر الهی را تنقید و به رحمت الهی اعتراض میکند. و کسیکه به قدر اعتراض میکند سرش را میکوبد و به خود ضرر میرساند و آنکه به رحمت اعتراض کند از رحمتش محروم میماند.



8. صفحة

عجبا کدام انصاف قبول میکند و کدام وجدان سالمی میپذیرد که در مقابل چیزی که ارزش یک روز دشمنی را ندارد یک سال خود را با کینه و دشمنی با طرف مقابله سپری کند؟

در حالیکه نمیتوانید یک بدی که از برادر مؤمن خود به تو رسیده است تمامش را از او دانسته و او را محکوم کنید زیرا:

 اولا: قدر در آن سهمی داشته است پس آن را در طرفی گذاشته  به قدر و رضای الهی راضی باشیم.

 ثانیاً: سهم نفس و شیطان را هم جدا کرده و برابر آن، نه با دشمنی بلکه چون مغلوب نفس شده با صبر منتظر پشیمانی و اندوه او باشیم.

ثالثاً: تو کوتاهی نفس خود را ببین و یک سهم را به آن بده که تا به حال ندیده است و یا نخواسته است ببیند. و سهم خیلی کمی که باقی مانده است به عفو و گذشت داده و با رفتاری والا مقابله کنی از ظلم و ضرر نجات یابید. در غیر این صورت، اگر با حرص شدید و با کینهیی دایمی و با دشمنی مدام، برای امور دنیوی فانی، زایل، مؤقت و بیاهمیت مقابله کنی گویا که در دنیا، ابدی بهسر میبری و در آن ابدی هم باقی خواهی ماند کار تو به یهودی جواهر فروش و سرخوش و دیوانهیی میماند که تکههای یخ و شیشه را به قیمت الماس میخرد که آن خود طبق صیغهی مبالغهی ﴿اِنَّ الاِنْسَانَ لَظَلُومٌ﴾[ابراهیم:34][1] ظلم است و سرخوشی و دیوانگی است.

پس عداوت و فکر انتقام که برای حیات شخصی بدین درجه مضر است، اگر خودت را دوست داری راهی ورود به قلبت نده که در آن وارد شود و اگر هم به قلبت وارد شده، به حرفهایش گوش نکن و حافظ شیرازی حقیقتبین را ببین و گوش کن:





9. صفحة

دنیا نه متاعیست که ارزد به نزاعی

یعنی دنیا متاعی نیست که ارزش نزاع را داشته باشد. چون دنیا فانی و گذرا است لهذا بیارزش است. حال که دنیای بزرگ به این حد بیارزش است پس میدانید که کارهای جزئی دنیا چهقدر بیاهمیت است. و نیز گفته است.

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است

با دوســــتان مـــروت با دشمــنان مدارا

یعنی: آسایش و سلامت دو جهان را که دو حرف تفسیر کرده بهدست میآید و آن عبارت از مروت در برابر دوستان و صلح در برابر دشمنان است. و اگر بگویی: اختیار در دستم نیست، در فطرتم عداوتی است که خونم را بهجوش آورودهاند؛ نمی توانم دست بکشم.

جواب: اگر اثری از سوء خلق و خصلتهای بد از خود نشان داده نشود و در مقتضای مسائلی مثل غیبت عمل کرده نشود و هم به کوتاهی خود پی ببرد ضرری از خود ندارد.

مادام که اختیارت در دست خودت نیست و نمیتوانی دست بردار شوی پس پی بردن به اشتباهت و درک اینکه در این خصلت حقبهجانب نیستی -که این هم در حکم ندامتی معنوی و توبهای مخفی و استغفاری ضمنیست - از شر آن نجات میدهد.

در واقع این مبحث این مکتوب را هم به این دلیل نوشتهایم تا چنین استغفار معنوی را تأمین کند و ناحقی را حق تلقی نکند و دشمن بر حقاش را به ناحقی متهم نکند.

حادثهای دقت برانگیز

زمانی دیدم که - به سبب نتیجهی طرفداری غرضورزانه – اهل علم متدین، یک عالم صالحی را که مخالف با فکر سیاسی او بود تا درجهی بیدینی تحقیر کرد، و منافقی که موافق با فکر سیاسی او بود به ستایش پرداخت و من هم از نتیجهی بد این سیاست به لرزه در آمدم و به خود گفتم: "اعوذ با لله من الشیطان والسیاسة" و بعد از آن حیات سیاسی را ترک کردم.

11. صفحة

بیان میکند که عناد و جانبداری در زندگی اجتماعی بینهایت مضر است.

اگر گفته شود: در حدیث "اختلاف امتی رحمة"[1] آمده است؛ پس اختلاف جانبداری را اقتضا میکند، و هم مرض طرفداری سبب میشود مردم مظلوم از شر طبقات ظالم نجات پیدا کنند؛ چون اگر طبقات ظالم یک منطقه و یک قریه اتفاق کنند مردم مظلوم را پایمال میکنند. اگر جانبداری باشد مظلوم به طرفی پناه میبرد و خود را نجات میدهد. و هم چنان از تبادل افکار و اختلاف عقول حقیقت بتمامها آشکار میشود.

الجواب:

در جواب اولین سوال میگویم: منظور از اختلاف که در حدیث ذکر شده، اختلاف مثبت است؛ یعنی هرکس بر اصلاح و رواج مسلک خود تلاش کند و نه بهمنظور تخریب و ابطال مسلک دیگران؛ بلکه سعی به تکمیل و اصلاح آن میپردازد. و اما اختلاف منفی که به معنی تخریب دیگران از روی غرض و دشمنیست از نظر حدیث مردود است؛ زیرا افرادی که غرق درگیری با یکدیگراند حرکت مثبتی ندارند.

در جواب دومین سوال میگویم: اگر طرفداری به نام حق باشد میتواند پناهگاهی برای اهل حق شود اما اینگونه طرفداری که از روی غرض و هوای نفسانیست پناهگاهی برای ناحقان است و نقطهی استناد برای ناحقان میشود؛ زیرا فردی که از روی غرض طرفداری میکند اگر شیطان هم نزد او بیاید و با او همفکر شود و به او کمک کند، به شیطان رحمت میفرستد ودر مقابل فکر او آدمی مثل ملک هم باشد به درجه لعنت با او رفتار کرده و به ناحق رفتار میکند.






12. صفحة

در جواب سومین سوال میگویم: تبادل افکار که به نام حق و به حساب حقیقت است در مقصد و اساس متفق هستند و فقط در وسائل اختلاف میکنند. و تمام گوشه و زوایای حقیقت را آشکار کرده و به حق و حقیقت خدمت میکند. اما تبادل افکاری که از روی طرفداری و غرض است و به حساب هوای نفس امارهییست که فرعون شده و به شکل خودخواهانه و شهرتطلبانه است نهتنها بارقهی حقیقت نیست بلکه آتش فتنهها را هم روشن میکند؛ زیرا داشتن اتفاق در مقصد یک امر ضروری بوده اما افکار چنین اشخاصی حتی در کرهی زمین یک نقطهی تلاقی یافت نمیشود؛ چون به نام حق نبوده بینهایت افراطی عمل میکند و سبب انشقاقی میشود که قابل التیام نیست و امروز دنیا شاهد آن است.

الحاصل: اگر دستورات عالی همچون "الحب لله و البغض فی الله والحکم لله" دستور حرکات نشود دورویی و جدایی میدان را میگیرد. بلی اگر "البغض فی الله والحکم لله" نگوید و آن دستورات را در نظر نگیرد اگر چه هدفشان عدالت هم باشد ولی باز هم ظلم میکند.

حادثهای عبرتآمیز: زمانی حضرت علی "رض" کافری را به زمین زد و شمشیرش را بلند کرد تا او را بکشد که در این زمان آن کافر آب دهانش را به طرفش پرتاب کرد و ایشان نیز کافر را رها کرده و او را نکشت. آن کافر به ایشان گفت: چرا من را نکشتی؟ فرمود: "تو را برای رضای خدا میکشتم اما تو آب دهانت را به طرفم انداختی و من عصبانی شدم و هوای نفسم سهمی در کشتن تو یافت و اخلاصم را لکهدار کرد به این خاطر تو را نکشتم". آن کافر به او گفت: "رفتار من بخاطر خشمگینکردن تو بود تا من را زودتر میکشتی. حالکه دینتان این اندازه صاف و خالص است، بیگمان دین برحقیست."

واقعهای تاملبرانگیز: زمانی یک حاکم دست دزدی را قطع کرد و ناظر عادلی که بر کارش نظارت میکرد بهخاطر شدت عملی که در او دید ایشان را از وظیفهاش عزل و برکنار کرد؛ زیرا اگر به نام شریعت و به حساب قانون الهی دست مجرم را قطع میکرد، نفسش هم به او ترحم میکرد و قلب او عصبانی نشده دلسوزی هم در قطع دست نمیشد؛ اما هوای نفسانیاش در انجام حکم سهمی داشت چون مرتکب بیعدالتی شد.


13. صفحة

یک حالت اجتماعی تأسفآور و یک مرض دهشتآور اجتماعی که قلب اسلام از آن گریان است.

در حالیکه عقبماندهترین قبایل جهان از مصلحت اجتماعی: "ترک و فراموشی دشمنی داخلی در هنگام تهاجم و ظهور دشمنان خارجی" تقدیر نموده و به آن عمل میکنند. پس چه شده برای مدعیان که خدمت به جماعت مسلمانان میکنند در حالیکه پشت سر هر کدام از آنها دشمنانی زیادی آماده به هجوم هستند دشمنی جزئی خود را فراموش نکرده و زمین را برای هجوم دشمنان آماده میکنند و این سقوط بوده و وحشتآور است و خیانت به حیات اجتماعی اسلام است.

حکایت عبرتآمیز: در میان عشایر "حسنان" دو قبیله وجود داشته که با هم دشمنی داشتند در حالیکه در میانشان بیش از پنجاه نفر کشته شده بود وقتی که قبیلهی از عشایر "سیپکان یا حیدران" در مقابل آنها صفآرایی میکردند آن دو طایفهی باهم دشمن، دشمنی دیرینهی خود را فراموش کرده و تا هنگام دفع عشایر خارجی، شانه به شانه، دشمنی داخلی خود را به دست فراموشی میسپردند.

پس ای مؤمنان! آیا تعداد دشمنان آماده به تجاوز -که شکل عشایر را به خود گرفته اند- به عشایر اهل ایمان را میدانید؟ حلقههای به هم پیوسته از صد بیشتر است. اکنون مسلمانان در مقابل هر کدامشان وضعیت تساند را گرفته و مجبور هستند دست به دست هم داده و وضعیت تدافعی بهخود بگیرند آیا از هر جهت شایستهی اهل ایمان است که با طرفداری غرضورزانه و عناد عداوتکارانه که در حکم بازکردن در وازههای حریم اسلامیست و راه آسان ساختن هجوم آنان میباشد؟

حلقههای دشمن که از اهل ضلالت و الحاد شروع شده تا دنیای اهل کفر، تا مصیبتها و احوال دنیا ادامه دارد بیش از هفتاد نوع دشمن وجود دارد که وضعیتی زیانمند برای هجوم به شما گرفتهاند و دوش به دوش یکدیگر با خشم و حرص به شما نگاه میکنند که تنها قلعه و سپر و سلاح محکم شما در مقابل آنها اخوت اسلامیست.


14. صفحة

پس بدان و بیدار باش که چهقدر خلاف وجدان و خلاف مصلحت اسلامیست، که با بهانهها و با دشمنیهای بیارزش این قلعهی اسلامی را خراب نمایی!

در احادیث شریف آمده است که: در آخرالزمان اشخاص زیانمند و ترسناک همچون «دجال» و «سفیان» که در رأس نفاق و کفر قرار میگیرد و از حرص و طمع و جدایی اسلام و افراد بشر استفاده کرده و با قوتی کم سبب هرج و مرج بین انسانها میشوند و عالم بزرگ اسلام را به اسارت میگیرند.

ای اهل ایمان! اگر میخواهید که در اسارت ذلتآور قرار نگیرید، عاقل و صاحب فراست باشید و در برابر ظالمانی که از اختلاف شما بهره میبرند به قلعهی مقدس ﴿اِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ اِخْوَةٌ﴾[الحجرات:10][1] داخل شوید و به او پناه ببرید در غیر آن نه قادر به حفظ زندگی و نه قدرتی دفاع از حقوقتان خواهید داشت؛ زیرا بدیهیست که یک پسربچه در هنگام جنگ دو قهرمان، میتواند آن دو را لتکوب کند. و یا سنگ کوچکی میتواند موازنهی دو کوه را که روی دو کفهی ترازو است به هم بزند و با آنها بازی کرده یکی را به بالا و دیگری را به پایین بیاندازد.

پس ای اهل ایمان! نیرویتان در نتیجهی حرص و طرفداری عداوتکارانه از بین میرود و با نیروی کمی هم نابود میشوید و اگر به حیات اجتماعیتان علاقهمند هستید فرمان عالی "المؤمن للمؤمن کالبنیان المرصوص یشد بعضه بعضا"[2] را دستور حیات خود قرار دهید تا از سفالت دنیا و بدبختی آخرت نجات پیدا کنید.


[2] یعنی مسلمانها حیثیت خشتهای یک بنا را دارند که باهم دیگر قایم هستند.




15. صفحة

جهت ششم: 

حیات معنوی و صحت عبودیت با دشمنی و عناد از بین میرود؛ زیرا اخلاص که واسطهی خلاص و وسیلهی نجات است ضایع میشود چون طرفدار لجوج میخواهد تا در اعمال و کارهای نیک از رقیبش برتر باشد در نتیجه در عمل خالصاً لوجه الله خیلی مؤفق نمیشود و در حکم و معاملاتش طرفدارش را ترجیح میدهد و نمیتواند عدالت را اجرا کند.

پس اخلاص و عدالت که اساس اعمال خیر و نیک است در نتیجهی خصومت و دشمنی از دست میرود. این وجه ششم خیلی طولانی است چون قابلیت مقام این بحث بیشتر از این نیست پس به این اندازه اکتفا میکنیم.


جدول المحتويات